تبليغاتX
MOORTNELIS

MOORTNELIS

Silent Room سابق!

اصن حسو حال آپ کردن ندارم.الانم اومدم یه سری حرفارو از دلم بریزم بیرون.قبلنا آمار نظرات وبم خیلی بالا بود.خیلی بالا.تو سایلنت روم که آپ می کردم فرداییش میومدم حداقلش دیگه ۳۰۰ تا کامنت داشتم.نیومدم بگم تورو خدا واسم بکامنتین!یا این که با خوندن حرفام خریتتونو ثابت کنینو چنتا بکامنتینو حرفامو تایید کنینو نظرات بزنه بالا!اومدم فقط حرفاییو بزنم که خیلی وقته تو خودم نگه داشتم.حالم به هم می خوره از کسایی که میان تو وبت زیاد می کامنتن تا تو هم بری واسشون یه عالمه بکامنتی.بدم میاد از کسایی که چون می دونستن هرجا میرم زیاد می کامنتم میومدن تو وبم.حتما میگی تو هم همینجوری هستی.اون قدیما می رفتی تو وب طرفو ۱۰۰ تا کامنت میزاشتی تو هر کدوم فقط یه شکلک.آره من اینکارو می کردم.ولی هیچ وقت انتظار نداشتم کسی بیاد اینکارو واسم بکنه.میدیدم دل بعضیا با این کارم شاد میشه این کارو می کردم!خیلیا بودن...مث یاسین یا صدف...واسم خیلی میکامنتیدن دیگه ۳ تا.اونم هر ۶ ماه یبار.اونم با این که من واسشون خیلی بیشتر از اینا می کامنتیدم.یه بار خیلی حال کردم...واسه صدف چنتا کامنت گذاشته بودم...همرو ورداشت کرد تو یه کامنت.گفت چرا بیخودی اینقد میکامنتی وقتی می تونی حرفاتو همرو مرتب تو یه کامنت بگی.بدم میاد از اون کسی که یه سری اومد واسم زیاد کامنتید به هوای این که من همیشه برم واسش یه عالمه کامنت بزارم...من همیشه می رفتم پیشش..ولی اون هردفه میومد پیشم نه سلامی نه علیکی می گفت آپ کردم الان کار دارم بعدا میام پیشت!...مهم نیس...دلم می خواست با این که محیط مجازیه ولی با هم دوست باشیم.دلمون واسه همدیگه تنگ شه.اگه کسی مشکلی واسش پیش میاد نگران شیم...بیخیال بابا...

هیچ وقت دوست خوبی نداشتم.به عبارت دیگه حالم از کسایی که دورو برم به عنوان دوست دارم به هم می خوره.می دونم فردا یکیشون میاد کلی کس شعر میگه من خیلی خوبمو تقصیر خودته و هی همینطور کس شعر میگه.سیکتیر بابا.میگه تو همش فحش میدی.تا حالا بابام به من فحش نداده.تا حالا بابام رو من دست بلند نکرده.تا حالا بابام نزده تو سرم.د احمق اگه پدرت از بچگی دوبار می گرفت می زدتو ۴ تا بارت می کرد الان اینجوری نبودی.فقطو فقطو فقط بلدی کس شعر بگی.نماز خونم هستی جان ان.می دونم زیاد فحش میدم.ولی حقته هرچی که میگم.من یه کلمه هم فحش نمیدم.حتی فحشایی مث خرو گاوو احمق.تا این که مجبورم می کنی.مغزمو می گایی.لیاقتت همین فحشاییه که میدم بهت.این تویی که حقیری.یا بدم میاد از کسایی که تا مشکل دارن به یادتنو باهات ارتباط دارن.وقتی تو مشکلشون بهشون کمک کردی دیگه اصن نمیشناسنت.کاملا فراموش میشی.

موقع امتحانا بود هنوز که با یکی از بچه ها قرار گذاشتیم بعد امتحا صبا هنوز ۶ نشده بریم ۲ ساعتی بدوییم.بعدشم دریا تا ظهر.بعد از ظهرم باشگاه.پسر خاله رفیقمم قرار بود تو برنامه باشه.به رفیقم گفتم مطمئنم بعد ۲ روز همه این برنامه ها یادت میره و هر روز واسم کلی کس شعر الم می کنی که نریم امروزو.کلی گفت نه.اینجوری نیستو اصن من زودتر از همه شما بدنسازیو شرو کردمو ۶ ماه از تو زودتر رفتمو کم نمیارمو از این کس شعرا!امتحانا تموم شد.روز اول رفتیم بدوییم.۲ دقیقه بیشتر ندوییدیم آقایان خسته شدن.نصفشو بیشترشو پیایده قدم زدن.چون دفه اول بود پاهامون بدجور گرفت.۲ روز نرفتیم.بعد اون ۲ روز به بچه ها زنگ زدم که برنامه فردا چیه؟رفیقم خونه پسرخالش اینا بود.گفت میریم می دوییم.گفتم فردارو بیخیال شین.بریم شنا صبح.چون من بعد از ظهر تو باشگاه باید پا کار کنم.معرفت نداشتن.گفتن آو ینی چی نه ما شنا نمیایم بریم بدوییم...گفتم سیکتیر بابا.اگه برنامه ای باشه من همه جوره با بچه ها کنار میام.این رفیقم ته ادعا معرفتم هست حالا.۲ جلسه باشگاه اومد یه روزم رفت یجا کار کرد گفت بدنم گرفته یه ۳-۴ روزی می خوام استراحت کنم!چن روزم بود نه اومده بود بدوییم نه شنا نه باشگاه!میگم بریم شنا میگن باشه.میگم ساعت چند بریم؟۱۰ خوبه؟میگن آو نه مامانم میگه آفتابه!!!راستم میگه اون موقع آفتابه زود بریم.۷ !!!!!!من چی بگم به این؟آخه مامانش دیگه چی؟!میگم اگه آفتاب نباشه آب سرده.کدوم خریو دیدی ۷ صبح بره تو آب؟شاید تازه چن نفر ساعت ۹ برن تو آب اونم شاید!یا باید ۱۰ به بعد بریم یا ۳ به بعد...میگن نه!تازه میگن اون موقع شلوغه!میگن کلی دختر هست!۷ بریم که کمتر هستن!میگم خب هست که هست!شما گرو گورین به من چه؟من مگه میرم طرف دخترا؟!دیگه من می تونم فحش ندم بهشون؟هنوز تو آبم نیومدن.منم دیگه باهاشون کاری ندارم.باید ۳-۴ بار هر روز زنگ بزنم بگم مثلا باشگاه فلان ساعت فراموش نشه تا با یه رب تاخیر که من زیر آفتاب مستقیمم بیان.دیگه واسم هیچ ارزشی ندارن دوستام.خودم تنهایی به راحتی از پس همه کارام بر میام.اگه هم اصرار داشتم اونا بیان به خاطر خودشون بود و این که دوستامن.می خواستم با هم باشیم.وگرنه بهشون احتیاجی ندارم.و ۱۰۰٪ اطمینان دارم که اونا بدون من هیچی نیستن.این فقط یه مثال کوچیکو تازه بود.

احیانا اگه کسی حرفامو خوند به خودش نگیره این حرفارو لطفا

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 18:37 توسط ON3†$|
بعدا نوشت! : عکسا آپدیت شدن !!

این عکسایی که این پایین می بینین عکسای میز کلاس منو ممده! کلی روش کار کردیمو زحمت کشیدیم! تک تک چیزایی هم که نوشته  یا کشیده شده داستانی داره واسه خودش!!

فقط یکی از عکسا زیاد خوب در نیومد! وقتم نداشتم که یکی دیگه بگیرم! اگه جایی زیاد خوانا نبود بگین واستون بتوضیحم!

البته به زودی عکسای جدید هم قرار خواهم داد! اینا مال ۳ هفته پیشه!!

 عکسارو سیو کنین...زوم کنین...حالشو ببرین!!

!

!!

!!!

!!!!

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 19:40 توسط ON3†$| |
امروز تفلد آیدائه! یکی از معدود دوستای درستو حسابی ای که تو نت دارم.هیچی دیگه فقط خواستم تبریک بگم! تفلدت مبارک آیدا.دیگه بزرگ شدی...سوسول بازیو بزار کنار! واسه همین واست تفلد نگرفتم!!
نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 18:38 توسط ON3†$|
اینو بهترین دوستم بهم داده بود...

 

چشماي مغرورش هيچوقت از يادم نميره
رنگ چشاش آبي بود
رنگ آسموني که ظهر تابستون داره...داغ داغ…
وقتي موهاي طلاييشو شونه مي کرد دوست داشتم دستامو زير موهاش بگيرم
مبادا که يه تار مو از سرش کم بشه
دوستش داشتم
لباش هميشه سرخ بود
مثل گل سرخ حياط...مثل يه غنچه …
وقتي مي خنديد و دندوناي سفيدش بيرون مي زد اونقدر معصوم و دوست داشتني مي شد که اشک توی چشمام جمع ميشد
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم
ديوونم کرده بود
اونم ديوونه بود
مثل بچه ها هر کاري مي خواست مي کرد
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم
مي دونست وقتي نگام مي کنه دستام مي لرزه
اونوقت دور لباش هم قرمز مي شد
بعد مي خنديد . مي خنديد و…
منم اشک تو چشام جمع ميشد
صداي خنده اش آهنگ خاصي داشت
قدش يه کم از من کوتاه تر بود
وقتي مي خواست بوسش کنم
چشماشو ميبست
سرشو بالا مي گرفت
لباشو غنچه مي کرد
دستاشو  پشت سرش مي گرفت و منتظر مي موند
من نگاش مي کردم
اونقدر نگاش مي کردم تا چشاشو باز مي کرد
تا مي خواست لباشو باز کنه و حرفي بزنه
لبامو مي ذاشتم روي لباش
دوست داشت لباشو گاز بگيرم
من دلم نميومد
اون لبامو گاز مي گرفت

چشاش مثل يه چشمه زلال بود صاف و ساده …
وقتي در گوشش آروم زمزمه مي کردم : دوستت دارم
نخودي مي خنديد
شبا سرشو مي ذاشت رو سينمو صداي قلبمو گوش مي داد
من هم موهاشو نوازش ميکردم
عطر موهاش هيچوقت از يادم نميره
دوست داشت وقتي بغلش مي کردم فشارش بدم
لباشو مي ذاشت روي بازوم و مي مکيد
جاش که قرمز مي شد مي گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد اينجا رو بوس کن
منم روزي صد بار بازومو بوس مي کردم
تا يک هفته جاش مي موند
معاشقه من و اون هميشه طولاني بود
تموم زندگيمون معاشقه بود
هميشه بعد از اينکه کلي برام ميرقصيد و خسته مي شد
ميومد و روي پام ميشست
دستمو مي گرفت و مي ذاشت روي قلبش
مي گفت : ميدوني قلبم چي مي گه
مي گفتم : نه
مي گفت : ميگه لاو لاو لاو لاو …
بعد مي خنديد . مي خنديد …
منم اشک تو چشام جمع مي شد
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختري حسرتشو بخوره
مثل مجسمه مرمر ونوس
تا نزديکش مي شدم از دستم فرار مي کرد
مثل بچه ها
قايم مي شد جيغ مي زد مي پريد مي خنديد …
وقتي مي گرفتمش گازم مي گرفت
بعد يهو آروم مي شد
به چشام نگاه مي کرد
اصلا حالي به حاليم مي کرد
ديوونه ديوونه …

بيشتر شبا تا صبح بيدار بودم
نمي خواستم اين فرصت ها رو از دست بدم
مي خواستم فقط نگاش کنم
هيچ چيز برام مهم نبود
فقط اون …
من مي دونستم (( بهار )) سرطان داره
خودش نمي دونست
نمي خواستم شاديشو ازش بگيرم
تا اينکه بلاخره بعد از يکسال سرطان علايم خودشو نشون داد
بهار پژمرد
هيچکس حال منو نمي فهميد
دو هفته کنارش بودم و اشک مي ريختم
يه روز صبح از خواب بيدار شد
دستمو گرفت
آروم برد روي قلبش
گفت : مي دوني قلبم چي مي گه
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود
دستمو روي سينه اش فشار دادم
هيچ تپشي نبود
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود
من هيچي نفهميدم
ولو شدم رو زمين
هيچي نفهميدم
هيچکس نمي فهمه من چي ميگم
هنوز صداي خنده هاش تو گوشم مي پيچه
هنوزم اشک توي چشام جمع مي شه
هنوزم ديوونه ام...

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 19:10 توسط ON3†$| |
با ممد رفته بودیم حاجی...  

مغزو گوشت سفارش دادیم...  

تازه شروع کرده بودیم که ممد گفت:اه حالم به هم خورد!دیگه نمی تونم چیزی بخورم!!!  

گفتم چی شد؟! 

گفت:مو!ظرفشو نشون داد دیدم آره موئه!! 

گفتم بخور بابا موی باسنشه(!) دیگه!   

گفت:آخیش!خوب شد گفتی!من فک کردم موی دماغشه واسه همین داشت حالم به هم می خورد!!!

با خونسردی به خوردن ادامه دادیم... 

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:42 توسط ON3†$| |